خانه ,مادر ,مادر پیرشان

پدرشان به رحمت خدا رفته...

یک

یکی از بچه ها ارثش را می خواهد بقیه اما برایشان مهم تر است  که مادرشان روزگار پیری را در همین خانه بگذراند تا اذیت نشود ... اما به اجبار خانه را می فروشند برای دادن سهم آن فرزند ...مادر از خانه و حیاط پر گل و حوض پر ماهی اش جدا می شود و می رود به یک آپارتمان ! چند روز بعد هم سکته می کند .

 

دو

خانه ی پدری فرسوده است و مادر پیرشان در حال رنج بردن ... اما از آن جا که محلِ خانه خوب است و هر روز به عیارش افزوده می شود! بچه ها حاضر نمی شوند خانه را بفروشند  می گویند می خواهد چه کار! کمی بهشان رو بدهی می گویند او که چند روز دیگه بیشتر...

 

سه.

چند تا از بچه سهم شان را می خواهند ... مادر پیرشان روزهای آخر عمر آواره ی خانه ی بچه هایِ مهربان تر می شود.

 

چهار

چند تا از بچه ها ارث شان را می گیرند بچه های دیگر با ارث هایشان و اندکی افزوده برای مادر خانه ای بزرگ تر و دل باز تر می خرند!

 

 

+من اگه بابا بودم در زمان حیاتم خانه را به اسم مادر بچه ها میزدم .

+بچه بزرگ کن...

+مورد شنیدم هیچی پول ذخیره نمی کنه... گاهی بیشتر از دخلش خرج می کنه به امید ارث! ...آخرش هم خودش زودتر می میره ! من می دونم   :دی

 

 

 

منبع اصلی مطلب : خانه ی موقتی
برچسب ها : خانه ,مادر ,مادر پیرشان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : خونه ی مادربزرگه